دانستن...
او حالا می داند که من دوستش دارم
اما آیا او آن هنگام که نمی دانست
مشتاق بود که این مسئولیت را بپذیرد.
دانستن مسئولیت می آورد،
او می داند،
پس مسئولیت دارد!
او حالا می داند که من دوستش دارم
اما آیا او آن هنگام که نمی دانست
مشتاق بود که این مسئولیت را بپذیرد.
دانستن مسئولیت می آورد،
او می داند،
پس مسئولیت دارد!
احساس می کنم حر فهایم تکراری است
ولی چه سود که او حتی اولین حرفهایم را هم نخوانده است....
نمی دانم از تکرار این حرفها چه می خواهم
اما
من :
او را با تمام وجودم
دوست دارم.
کاش می توانستم همه ی حرف هایم را فریاد کنم.
حرمت بال را شکسته است!
خدا همه ی ما را پرندگانی در زمین قرار داد
و
عشق
را بال هایی برای ما.
کاش از این بال استفاده کنیم
و اگر خود نتوانستیم
دیگران را در استفاده از این بال مایوس نکنیم؟!؟
پ . ن :می خواهم با دو بال عشق بپرم ، برایم دعا کنید.
احساس می کنید که همه چیز چقدر روشن و واضح دیده می شود،
عادت نیست که به تاریکی کرده اید.
این همان عشق است که باعث می شود در عمق تاریکی نوری را در یابید و
بتوانید با آن راهتان را پیدا کنید.
عشق در زندگی همان روشنایی نا محسوسی است که در عمق تاریکی وجود دارد
و با این تعریف کیست که عاشق نباشد
و از عشق بدش بیاید؟
سرنوشت را نمی توان از سر نوشت
اما من معتقدم
دست اراده ی هر کس ترسیم کننده ی قسمت اوست!
مگر من روزی به خواب هم می دیدم که او مرا با چشم تعقیب کند؟!؟؟!
شاید اگر منتظر قسمت می ماندم حالا جز افسوس چیزی نداشتم!
خدا را شکر که به حرف دلم گوش دادم....
چقدر دوست دارم بدانم هنگامی که از کنارش رد می شوم چه احساسی دارد
مگر می شود احساسی نداشت
هنگامی که از کنار کسی رد می شود که می داند
بسیار دوستش دارد!
برای دوست داشتن و عشق ورزیدن
و چقدر بزرگ است
برای آنکه کسی را که دوست داری در آن پیدا کنی؟!؟
اما من زندگی را هر چه که باشد در کنار
او
دوست دارم.
فقط کاش بداند ...
دوست داشتن
در من
فریاد می کند...
نمی دانم چرا!؟!؟!؟
دوست داشتن از عشق برتر است
و من ، هرگز ، خود را
تا سطح بالاترین قله ی عشق های بلند
پائین نخواهم آورد...
در خانه ، در اتاقم و در میان خانواده ام اما هیچ کس نفهمید.همه آن قدر در روزمرگی غرق
شده اند که توجهی ندارند به آنکه کسی گریه می کند.
کسی به دنبال شانه هایی برای تکیه کردن می گردد !
کاش همه می دانستند که چقدر سخت است تنها گریستن.
چقدر سخت است تنها بودن
و کاش کسی می توانست تنهایی را پر کند.
نمی دانم .
شاید او بتواند تنهایی را پر کند اما این هم شاید است!
چرا کسی باور نمی کند من احتیاج دارم به یک دوست...
به دستهایی که مرا در آغوش بگیرند و بفشارند...
به سینه ای که بتواند تکیه گاه سرم باشد...
و شاید به
او
تجربه ی خوشبختی شاید برای هر کس چیزی باشد اما برای من فقط این است که روز ها را به امید
چهار شنبه ای بگذرانم که ...
نمی دانم شاید اشتباه کرده ام ...... شاید نباید دوستش می داشتم
شاید ... شاید ... شاید ...
زندگی همین است.شاید ها و باید هایی که هر روز به آنها فکر می کنم
باید این حرف را می زدم،شاید چیزی می گفت.
چقدر فکرم آشفته است . چقدر احتیاج دارم به کسی که بشنود صدایم را ، به کسی که سرم را روی
زانوانش بگذارم و گریه کنم و او دستی نه از سر دلسوزی که فقط برای آرام کردنم بر سرم بکشد.کاش او
اشک هایم را می دید و کاش هق هق گریه هایم را آن هنگام که نمی خواهم کسی بشنود،می شنید.
کاش می دانست که کوچکترین اشاره هایش برایم چقدر مهم است . اگر می دانست هرگز نمی گفت :
"مشتاق هم نیستم بشناسم". چقدر سخت گفت و چقدر کلماتش به نظرم سنگین آمد .چقدر آن لحظه
که این حرفش را خواندم به نظرم خوشبختی محال شد.اما حالا که فکر می کنم میبینم تنها امیدم در
زندگی همین کلمات است هر چند برایم گران باشند اما ارزشش را دارد که احساس کنم برایم چیزی
نوشته.... به من حرفی زده .... و شاید آن قدر برایش مهم هستم که جوابم را داده. نمیدانم .... واقعا
نمی دانم ... شاید انتظار دارم روزی این ارتباط ثمری یابد ( و باز هم شاید ) ساعت ۱۱ شب است و
کسی در کنارم نیست . آن قدر تنهایم که فقط می توانم به او فکر کنم . به امروزم که چگونه گذشت ...به
دیروزم که چقدر خوشحال بودم و فردایی که نمی دانم چیست و چگونه خواهد بود.
از فردا فقط یک چیز می دانم و آن این است که فردا
چهار شنبه است!
فقط چون احساس کردم مرا شناخته است!
و چه خوشحالی احمقانه ایست
زمانی که می دانم
هیچ اتفاق خوشایندی نخواهد افتاد.