به خاطر تغییر قالب
پ.ن: خدا کند که اشتباه نکرده باشم....
پ.ن: خدا کند که اشتباه نکرده باشم....
نمی دانم چرا از زمانی که تک تک روزهایم برایم یاد آور خاطرات گذشته است، دیگر
توان ندارم که بنویسم... و دیگر انگیزه ای نیست برای نوشتن از جریانات روزمره ای که در
حال وقوع است. امروز که به گذشته نگاه می کنم و شور و شوق آن روزهایم را برای تک نگاهی
از سویش می بینم به خود غبطه می خورم که چرا حالا هیچ نیرویی نیست برای آنکه مرا به وجد
آورد... چرا هیچ کششی مرا همان مروارید قبل نمی کند... چرا دنیایم رو به زوال است و من تا
کی می توانم به مروارید های از دست رفته حسرت بخورم!!!
چه راحت می گویم که حسرت می خورم به روزهای از دست رفته ام و چه وحشتناک
است اگر به آن عادت کنم...
وای که چقدر سخت است نوشتن از چیزی که نیست و تنها آرزویی برای بودنش تو را
وادار می کند که بنویسی... و چقدر تلخ است اگر گذشته ی زندگیت تنها تصوری باشد از
چیزهای خوبی که آرزو می کردی به حقیقت بپیوندد... اما تنها چیزهایی که حقیقت دارد اشک
و آه و بغضی است که نمی دانی از کجای زندگی با خود یدک می کشی و تا کجای زندگی باید
تحملشان کنی...
وای که چقدر تغییر کرده ام و چقدر این تغییر عذابم می دهد! کاش هرگز نمی خواستم که
بزرگ شوم... و کاش می دانستم بهای بزرگ شدن، از دست دادن تمام گذشته های رنگینی است
که خود با دستان خود ساخته بودم!! و چه مفت از دست دادم همه ی گذشته و آینده و زندگیم را به
پای کسی که حتی نیم نگاهی به عقب نکرد تا ببیند که چگونه خرد شدم و تکه های شکسته ام چگونه
تمام وجودم را پاره کرد. کسی که شاید حالا...
نمی دانم!