يك سفر 48 ساعته...
سبك شدم... به سبكي دانه ي برفي كه هنوز بر زمين نرسيده؛ آب مي شود!!!
خيلي وقت بود نديده بودمش... آنقدر كه باورم شده بود، فراموشم كرده است... اما وقتي بر خلاف انتظارم، همه چيز محيا شد و صبح چهارشنبه در حرمش بودم، يقين كردم كه هنوز هم صدايم به گوشش مي رسد!
...
در راه كه مي آمديم، در فكر بودم كه چيزي بنويسم... اما حالا كه مي خواهم، نمي دانم از كجايش بگويم! سفر ۴۸ ساعته اي كه ۲۵ ساعت آن را در راه بودم و تنها به يك وعده نماز جماعت در حريم مطهرش رسيدم! و آن يكي اما آنقدر بر دلم نشست كه هنوز هم عطرش را حس مي كنم...
...
پ.ن: هر چه به اين صفحه مانيتور زل زدم شايد توانستم چيزي بگويم، ثمري نداشت... حرفم نمي آيد... انگار اصلا تعريف كردني نباشد!!! تنها مي توانم بگويم كه ان شاء الله خدا قسمتتان كند! براي من هم دعا كنيد، شش گوشه را نديده، از دنيا نروم... ... ...
