يك سفر 48 ساعته...

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا (ع)

سبك شدم... به سبكي دانه ي برفي كه هنوز بر زمين نرسيده؛ آب مي شود!!!

خيلي وقت بود نديده بودمش... آنقدر كه باورم شده بود، فراموشم كرده است... اما وقتي بر خلاف انتظارم، همه چيز محيا شد و صبح چهارشنبه در حرمش بودم، يقين كردم كه هنوز هم صدايم به گوشش مي رسد!

...

در راه كه مي آمديم، در فكر بودم كه چيزي بنويسم... اما حالا كه مي خواهم، نمي دانم از كجايش بگويم! سفر ۴۸ ساعته اي كه ۲۵ ساعت آن را در راه بودم و تنها به يك وعده نماز جماعت در حريم مطهرش رسيدم! و آن يكي اما آنقدر بر دلم نشست كه هنوز هم عطرش را حس مي كنم...

...

پ.ن: هر چه به اين صفحه مانيتور زل زدم شايد توانستم چيزي بگويم، ثمري نداشت... حرفم نمي آيد... انگار اصلا تعريف كردني نباشد!!! تنها مي توانم بگويم كه ان شاء الله خدا قسمتتان كند! براي من هم دعا كنيد، شش گوشه را نديده، از دنيا نروم... ... ...

 

 

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا (ع)

بهمن امسال...

اکثر آدم هایی که دیده ام، گذر زمان را مرحمي مي دانند بر زخم هايي كه آنقدر عميقند كه نمي توان ناديده شان گرفت... اما نمي دانم چرا وقتي حتي من هم به زمان فكر نمي كنم، ناگهان روزهايي مي آيند كه احساس مي كنم مي خواهم در آنها ديوانه شوم و وقتي به دفترچه خاطراتم رجوع مي كنم، مي بينم آن روزها، سالگرد روزهايي هستند كه مي خواهم تا ابد نباشند... ديروز... آن قدر ناراحت بودم كه نمي دانستم چه كنم... انگار هرچه در روي زمين بود، مرا وادار مي كرد كه بگريم... و من هم مقاوم در برابر آنچه همه از من مي خواستند، به خود ثابت كردم كه مي توانم تاب بياورم... و امروز كه به تقويم روميزي ام نگاه  كردم، يادم افتاد ديروز ۹ بهمن بود... ۹ بهمن... ۹بهمن...

 

بهمن براي من تنها يك ماه نيست. برايم يادآور بهمني است كه بر سر زندگيم آمد و مرا در روزگار تمام شده مدفون كرد... و حالا بعد از گذشت ۲ سال، نتوانستم كه خود را از آن بيرون بكشم... هنوز كه هنوز است، سنگيني روزهايي كه رفتند را روي سينه ام احساس مي كنم...  و هر بار كه مي خواهم بلند نفس بكشم و به خود بگويم كه همه چيز تمام شده است، ناگهان درد سينه ام به من يادآوري مي كند كه هيچ چيز تمام نشده و همه چيز، هنوز همان است كه بود...

 

۲ سال گذشته است و من بايد باور كنم... بايد بپذيرم... احساس مي كنم پذيرفته ام اما باور نكرده ام... و نمي دانم چرا باور همين پذيرش در روزهايي از سال، براي خودم هم سخت مي شود و من باز هم در خود تكرار مي شوم... كاش مي شد فرار كنم و بروم آنجا كه هيچ كس، هرگز مرا نشناسد!... هيچ كس... هرگز...